.تازه از کتابخونه اومده بودم بیرونبا چندتا کتاب که آینده ی هنر ، ادبیات ، روانشناسی و فلسفه رو با خطوطی عجیب و غریب به هم وصل کرده بودراستش من هیچوقت دوست نداشتم کتاب بخونممیگفتم وقتی کتاب میخونم هزاران سوال برام پیش میاد و خیلی از نکاتی که نویسنده به عنوان سند و پایه ی حرفاش عنوان میکنه قبول ندارمو انتقادات به شدت جدی به خیلی از حرفای کتابا دارماما میگفت بخونبنویسانتقاد کندنبال جواب بگردمیگفت تو باید همه ی زندگیتو به چالش بکشیتا بتونی یه راه درست برای رسیدن به حقیقت پیدا کنیباید باور کنی واقعیت زندگیت ، اونی که باید باشه... نیستباید تغییرش بدی و از شکست نترسیاون روز لبخند زدمو همون روز عصر تو کتابخونه ی نزدیک دفتر عضو شدمچندتا کتاب پیشنهاد دادخوندمروز های اول که میخوندم ، هرجا نقدی یا نکته ای بود ، تو یه کاغذ مینوشتم و میذاشتم لای کتاب و همونجور میبردم و کتابخونه تحویل میدادماز فکر و خیالاتم اومدم بیرونعینکم درآوردم و گذاشتم تو جیب پیراهنمو به این فکر فرو رفتم ، که چرا خیلی وقته سراغش نرفتمسراغ همون دخترکی که مجبورم کرد کتاب بخونمهمون دختر کتابفروش که به جای مهندسی شبکه ، یه کتاب دیگه
برچسب: من نمیتونم فراموش کنم,
نویسنده: یوسف محمدی
تاريخ: سه
شنبه
18 آبان
1395 ساعت: 5:15