خرید بک لینک
.تازه از کتابخونه اومده بودم بیرونبا چندتا کتاب که آینده ی هنر ، ادبیات ، روانشناسی و فلسفه رو با خطوطی عجیب و غریب به هم وصل کرده بودراستش من هیچوقت دوست نداشتم کتاب بخونممیگفتم وقتی کتاب میخونم هزاران سوال برام پیش میاد و خیلی از نکاتی که نویسنده به عنوان سند و پایه ی حرفاش عنوان میکنه قبول ندارمو انتقادات به شدت جدی به خیلی از حرفای کتابا دارماما میگفت بخونبنویسانتقاد کندنبال جواب بگردمیگفت تو باید همه ی زندگیتو به چالش بکشیتا بتونی یه راه درست برای رسیدن به حقیقت پیدا کنیباید باور کنی واقعیت زندگیت ، اونی که باید باشه... نیستباید تغییرش بدی و از شکست نترسیاون روز لبخند زدمو همون روز عصر تو کتابخونه ی نزدیک دفتر عضو شدمچندتا کتاب پیشنهاد دادخوندمروز های اول که میخوندم ، هرجا نقدی یا نکته ای بود ، تو یه کاغذ مینوشتم و میذاشتم لای کتاب و همونجور میبردم و کتابخونه تحویل میدادماز فکر و خیالاتم اومدم بیرونعینکم درآوردم و گذاشتم تو جیب پیراهنمو به این فکر فرو رفتم ، که چرا خیلی وقته سراغش نرفتمسراغ همون دخترکی که مجبورم کرد کتاب بخونمهمون دختر کتابفروش که به جای مهندسی شبکه ، یه کتاب دیگه

برچسب: من نمیتونم فراموش کنم, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 5:15

وقتی وارد کتابفروشی شدم ساعت تازه از چهار عصر گذشته بود ، یه مرد نسبتا میانسال که بهش میخورد 40 - 45 سالش باشه ، پشت پیشخوان بود ، کتابو رو میز گذاشتم و اسم کتابی که میخواستمو گفتمبعد از چند دقیقه کتابی که میخواستم واسم آورد بعد از حساب کردن هزینه ، ماجرای روز قبلو تعریف کردم و گفنم که اشتباها این کتابو بهم دادنفروشنده ، صفحه ی اول کتاب باز کرد و پرسید :مطمءنی از اینجا گرفتی ؟ آخه مهر کتابفروشی ما روش نیست !گفتم آره ، دیروز حدود ساعت شش غروب بود . یه دخترخانمی هم اینجا بودنیه نگاهی بهم انداخت و شاگردش صدا زد:سعید ، دیروز غروب کسی اینجا بود ؟- آره آقا ،خانم محمدیان اومده بودن و کتاباشونو تحویل دادن و چندتا کتاب هم گرفتن و رفتنبعد فروشنده یه نگاهی بهم انداخت و پرسید رسیدی چیزی دارین ؟- گفتم نه متاسفانه ، انقدر عجله داشتم که حواسم به رسید هم نبود- گفت ، پس اگه میخواین ، کتاب اینجا بذارین و چند روز دیگه مجددا سر بزنین تا هزینش خدمتتون تقدیم کنم .- گفتم چشم و اومدم بیرون .ماشیتو چند متری بالاتر پارک کرده بودم ، داشتم میرفتم سمتش که نگاهم رو یکی از عابرای پیاده ایستاد ، حس کردم یه چهره ی آشن

برچسب: من نمیتونم فراموش کنم, نویسنده: یوسف محمدی تاريخ: سه شنبه 18 آبان 1395 ساعت: 5:15

صفحه بندی